FANDOM


کیش قاتلان: ناپدید شدن داوینچی،آخرین بسته ی الحاقی برای کیش قاتلان: برادری است که مشتمل بر هشت مرحله میباشد. حوادث این بسته ی الحاقی با ناپدید شدن داونیچی شروع میشود، اتزیو که سراغ دوست صمیمش، لئوناردو را میگیرد، پی میبرد او ربوده شده است. در نهایت اتزیو به کمک سالای، دستیار لئوناردو جستجو را برای پیدا کردن داوینچی آغاز میکند.

چرخی از یک تاس ویرایش

کارگاهویرایش

اتزیو برای اجاره ی یک کشتی به کارگاه لئوناردو ميرسد، لئوناردو به دنبال شاگردش است .

  • لئوناردو: سالای؟ تویی؟ اتزیو! من تو این سن پیریم دیگه دارم تنبل میشم. من نمیدونستم که به رم برگشتی.
  • اتزیو: متاسفانه،نمیتونم بمونم،من برای اجاره یک کشتی اینجام.
  • لئوناردو: بزار راهنماییت کنم.من یک کاپیتان رو میشناسم، او خیلی دست و دلبازه..وایسا...اسمشو همین اطراف یه جایی نوشته بودم.
  • اتزیو به کتیبه هایی که روی میز کار هستند نگاه میکند.
  • اتزیو: با اینا چیکار میکنی؟
  • لئوناردو: آهان این؟یه سرگرمی برای ذهنه.البته شما باهاش آشنایی داری..فیثاغورث.
  • اتزیو: به خاطرم بیار.
  • لئوناردو :محقق با استعداد یونانی ،کسی که بسیاری از چیزهای مخفی پیرامون کرات آسمانی و عالم ما رو کشف کرد.
  • اتزیو: این سمبل ها از اونه؟
  • لئوناردو: از زمان اکتشاف من درباره ی اون سیب بیگانه،اونا ملکه ی ذهنم شدند.من نمادی پیدا کردم که شبیه اون رو شاگردان *فیثاغورث کشیدند.
  • لئوناردو: هنوز به دنبال اسم کاپیتان است اما پیدا نمیکند.
  • لئوناردو: من واقعا متاسفم.اسمش از ذهنم فرار کرده...
  • اتزیو: سیب جاش امنه.شاید بهتر باشه که به نقاشیت تمرکز کنی.به نظر میرسه این یکی شکل یک نجیب زاده باشه.

هر دو به نقاشی نیمه تمام مونالیزا خیره شدند.

  • لئو ناردو: هه! شما لطف داری!با این حال من میتونم ببینم که اون رو بد کشیدم.. و اون خنده..؟تمام. بی معنی. نقاشی رو فراموش *کن، من در تحقیقاتم طی روزهای متمادی به موفقیت هایی رسیدم! یک کشـــف بــزرگ. سالای! میتونی بیاری---- اه اون *برنگشته. میخواستم با تو به اسکله او برویم،اما ما نمیتونیم کارگاه رو ترک کنیم،چون دستیارم نیست.
  • اتزیو: باشه. کار آسونیه .
  • لئوناردو: من متاسفم برات سالای دست کم گرفته بودمت.
  • اتزیو: هه هه. منتظر باش و ببین.
  • لئوناردو: سالای) پیش La Volpe Addormentata پیدا میکنی.
  • اتزیو دفتر لئوناردو را ترک میکند و به سراغ La Volpe Addormentata میرود.

قمار خانه ویرایش

اتزیو به اصناف دزدان میرسد و دستیار لئوناردو را در حال قمار میبیند.

  • سالای: دوباره
  • قمارباز: بهت گفته بودم اون تاس ها شانس میارن
  • اتزیو: جیان جیاکومو؟
  • سالای: من به این اسم جواب نمیدم.
  • اتزیو: سالای.
  • سالای: بهتر شد. اما نه به انداره کافی. اره! دوباره
  • اتزیو: لئوناردو، استاد تو، درخواست حضور شماست.
  • سالای: بزار منتظر بمونه.
  • اتزیو: نه.
  • سالای: عجب لباسی، از راهبان ژولیوس هستی؟
  • اتزیو: کلیسای من خدا نیست.
  • سالای: بیرون پادشاهی خدا عرصه ی انسان است. تو اونجا رو میپرستی،قربان.
  • اتزیو: با من بیا و خودت بفهم.
  • سالای: به اندازه سرگرم شدم،اما من باید برم.
  • کیمیاگر: خواهش میکنم، نروید. بازی هنوز نیمه تمام است.
  • سالای: متاسفم، مثل اینکه یه پیشنهاد بهتر وجود داره(رو به اتزیو)بریم قربان.

اتزیو و سالای مکان LA VOLPE را ترک میکنند، اما توسط سه کیمیاکر تعقیب میشوند

  • اتزیو: اون سه مردی که توی قمار خونه تاس بازی ! میکردند دنبالمون میکنند.آرام باش.
  • سالای: چرا؟ گوش کن من بازیم رو تموم کردم.(تسویه حساب ندارم).
  • کیمیاکر: ما هستیم!

سه مرد سلاحشان را میکشند و به اتزیو و سالای حمله ور میشوند، سپس گروه دیگری از کیمیاکر به آنها حمله میشود. اتزیو همه را سلاخی میکند.

  • سالای: فقط یک مــرد توی رم وجود که میتونه همچین نمایشی انجام بده. تو بــــابــد اتــــزیـــو آدیــــتـــوره باشی...
  • اتزیو: بیا. ما باید پیش لئوناردو برگردیم.
  • سالای: تو که زیاد حرف نمیزنی، میزنی؟ باشه. من جلوتر میدوم، تو هم پشتم بیا.

قرار ملاقات ویرایش

اتزیو سالای را ترک میکند تا در مسیر تنها با گروهای چندتایی کیمیاکر مبارزه کند.اتزیو با سالای در منطقه سنترو قرار ملاقات گذاشت.

  • سالای: این غریبه ها اروم نیستند.
  • اتزیو: هواخوهانی با لباسی شبیه به این قبلا ظاهر شده بودند.اونا دنبال یک شی ....هستند که قبلا در اختیار من بود.
  • سالای: منظورت،تکه ی بهشتی است؟
  • اتزیو: لئوناردو بهت گفته؟
  • سالای: اون به من همه چیز رو میگه.
  • اتزیو: من از بی احتیاطی اون که به ما صدمه میزنه میترسم.باید بهش هشدار بدیم.
  • سالای: بسه دیگه چیزی نگو.من بهترین مسیر مخفی رو به خونه بلدم.من هر روز صبح که میرم میخونه ! بعد از تعطیلی اونجا از این مسیر میرم.دنبالم بیا.

اتزیو به دنبال سالای میرود.دسته از کیمیاکر هنوز به دنبالشان جست و جو میکنند.

  • سالای: من میرم همین اطراف.
  • سالای: پشت بوم چه خبره؟
  • اتزیو: لئوناردو به من گفت که یه چیز خیلی مهم کشف کرده.
  • سالای: اون یه چیز مخفی توی دخمه محل قبور برای چندین سال پیش رو پیدا کرده. من فکر کنم به رم بیاد تا پیداش کنه. تو تصوری نداری که او چی دوست داره. اون در تمام این مدت تحقیق میکرد،لئوناردو هرگز نمیذاشت بیرون برم،اون خیلی هم پست بود.تا جایی که مجبور بودم برای پول از اون گدایی کنم.
  • اتزیو: واقعا بهت سکه هم نمیداد؟
  • سالای: بیشتر یا کمتر چه فرقی میکنه.لئوناردو چیزی رو که نمیدونه براش فرقی نداره ... بده یا نده..به هرحال بیخیالش...از فیرنزه هستی؟بیشتر بهم بگو......

اتزیو فقط به سالای نگاه میکند.

  • سالای: باشه،باشه از تصوراتم استفاده میکنم.

دسته های چندتایی دیگری از کیمیاکران حمله ور میشوند.

  • سالای: دیگه این وقت روز وقت مبارزه نیست.دنبالم بیا.
  • اتزیو: لئوناردو یه چیزی توی دخمه کشف کرده؟
  • سالای: اون توی ورودی معبدی یه چیزی پیدا که که درباره اش رئ توی کتابش خونده.من که هیچوقت لئوناردو رو توی این چند سال اینقدر باانگیزه ندیده بودم.
  • اتزیو: دیگه چیزی بهت نگفت؟
  • سالای: چرا،اون معبد حاوی اعداد کاملی است،که به وسیله محقق یونانی کشف شده.
  • اتزیو: فیثاغورث.

اتزیو و سالای در پشت بام مورد حمله واقع میشند.

  • سالای: بگیرش.از تیغم بچش. اینو واسه اندازت امتحان کن. اگه میخوای سریعا برگردی؟از شمشیرهایشان دوری کن(اشاره به دشمنان!)

اتزیو و سالای همگی آنها را شکست میدهند.

  • اتزیو: لئوناردو رو میشناسم، حدس میزنم با هر کس که بهش گوش کنه درباره ی اکتشافش باهاش حرف میزنه. تا حالا متوجه مردی غریبه این اطراف نشدی؟
  • سالای: نه..برای چی باید وقتمو توی کارگاه تلف کنم وقتی میتونم برم بیرون و خوش بگذرونم؟ وقتی رسیدیم از خودش هم بپرس.


داوینچی ناپدید میشود ویرایش

اتزیو و سالای در پایان به کارگاه لئوناردو میرسند.

  • سالای: استاد!
  • اتزیو: اونا دزدیدنش.
  • سالای: نه،باید همین جا باشه.
  • اتزیو: معبدی که کشف کرده بود،کجاست؟
  • سالای: لئوناردو.
  • اتزیو: سالای،اگه تو میخوای اونو نجات بدی بگو اون معبد کجاست؟
  • سالای: من نمیدونم
  • اتزیو: لعـــنــــــت!
  • سالای: اتزیو، یه چیزی روی کف اتاق نوشته شده.
  • اتزیو: بخون چی نوشته؟
  • سالای: من نمیتونم بخونم.لئوناردو بهو قول داده بود که یادم بده.اما حالا....
  • اتزیو: ویلا. نقاشی. میخواد نقاشی رو کامل کنیم؟
  • سالای: یادم میاد وقتی لئوناردو توی ویلای شما زندگی میکرد،او دنبال دخمه بود.
  • اتزیو: چند تا از نقاشی هاش توی گالری ویلا بود.اونا چه ربطی به معبد داره،میخواد باهاشون چکار کنه؟
  • سالای: شاید در یکی از نقاشی هاش پیام مخفی وجود داره؟
  • اتزیو: نقاشی ها از دست رفته.توی حمله به ویلا همه شون سوخت.
  • سالای: نه نسوخت.فقط منتقل شدند به سنت جان.بورجیا ازشون نگه داری کرد.
  • اتزیو: شش نقاشی هست.
  • سالای: پنج تا-من به تاجری که اونو داشت گفتم که چهره ی این زن کار لئوناردو هست. اما دیگه نیست و از دست ما رفته.
  • اتزیو: نقاشی الان دست کیه؟
  • سالای: لوکرتزیا بورجیا, امارت شوهرش بیرون فرارا هست.
  • اتزیو: پس الان وقتشه که چیزی که ازم دزدیدن برگردونم...

نکات ویرایش

  • برای صد در صد کردن synchronization نباید نوار سلامتی شما از 4 مربع خالی شود.


اولین کسی که دور افتاد ویرایش

اتزیو آدیتوره به فرارا میرود تا سرنخی از لئوناردو پیدا کند. به محض رسیدن به Belriguardo Palazzo،اتزیو در مقابلش لوکرتزیا بورجیا دوشس جدید فرار را مشاهده میکند، راهش را به سمت او کج میکند تا اطلاعات نقاشی دزدیده شده از ویلا و هر راز مخفی دیگری را به دست بیاورد.

نفوذ ویرایش

اتزیو از پشت بامی حیاط بیرونی امارت را مشاهده میکند،بورجیا پس از اسب سواری به امارت بازمیگردد.

  • گارد: دوشیزه خانم، سواری لذت بخشی داشتید ؟

لوکرتزیا: به شدت.از ترس تیغهای پست سرم با سرعت دیوانه وار دور زمین میچرخیدم.

  • گارد: متوجه نشدم!دوشیزه خانم چه کسی قصد جان شما را میکرد؟

لوکرتزیا: پدرم، (رودریگو بورجیا) آنها(قاتلین) را به عجز درآورده، مرا در امنیت نگه داشته است. آنوقت آنها دنبال شکار کردنم هستند. سرم را میخواهند...

  • گارد: اما خانم

لوکرتزیا: حومه شهر بی سروصدا بود، همیشه دنبال کشتن من هستند، حواست باشه، نیروهایت را افزایش بده و هر مزاحمی رو که دیدی باخبرم کن. به هیچ کس اجازه ی وردو به امارت را نده حتی به محافظان شخصی شوهرم. لوکرتزیا مکان را ترک میکند و برای جای امن تری به امارت داخل میشود.

  • گارد#1: شنیدی دوشیزه خانم چی گفت. کوچکترین مزاحمتی را که دیدی، صدای زنگ را دربیار
  • گارد#2: (باشه)....بیچاره آلفونسو، زنش دیوانه شد رفت.

اتزیو با حرکت مخفیانه خود به سمت امارت بلریگاردو حرکت میکند. جمعیت زیادی از نگهبانان در درب وروی ایستاده است.

  • خدمتکار: اینکارها چه معنی داره؟من فقط میخواهم کفش هایشان را تمیز کنم.
  • گارد#3: هیچ کس اجازه ی ورود ندارد.
  • خدمتکار: پس یعنی خودش میخواد کفشهای خودشو تمیز کنه؟
  • گارد#3: هر کاری که دوشیزه خانم انجام میدن یا نمیدن به ما ربطی نداره.
  • خدمتکار: این دیگه چه وضعشه، بزارید توضیح بدم.....
  • گارد#3: ترجیح میدم اینکار رو نکنی.
  • خدمتکار: همه ی اینها رو به دوک میگم.
  • گارد#3: تا زمانی که همین اطرافی هیچ کس صدای تو را نخواهد شنید.
  • خدمتکار: به اندازه کافی شنیدم.
  • گارد#3: همونجا که هستی بایست!
  • خدمتکار: بزارید برم!
  • گارد#3: تو باید همینجا بایستی تا دوشیزه اجازه ورود را بدند.

قبل از رسیدن نگهبانان اتزیو خودش را به انبار امارت رساند.

  • گارد#4: شنیدم دوک از پاپ برای نگهبانی بیشتر از امارت سربازان بیشتری قرض گرفته
  • گارد#5: ژولیوس چند تن از سربازانش رو در ازای جانبداری از پاپ در مقابل راونا قرض داده.
  • گارد#6: خواهیم دید که اتحادشان چه قدر طول میکشد.

کازانوا ویرایش

اتزیو با بالارفتن از دیوار امارت از پنجره ی کناری وارد میشود. به محض وارد شدن از پنجره ی باز لوکرتزیا را مشاهده میکند.

  • لوکرتزیا: آخر سر اومدی که من رو بکشی،قاتل؟
  • اتزیو: روز بخیر،لوکرتزیا یا اینکه باید بگم:دوشیزه خانم
  • لوکرتزیا: یک هنوان قرضی از شوهرم هست که به من داده شده،که تمام وصله های منفی به من رو خنثی میکنه.
  • اتزیو: تو میتونی از جونت دفاع کنی. من برای تزئینات روی دیوارت اینجا هستم.
  • لوکرتزیا: دکور جدید ما؟نقاشی ها؟
  • اتزیو: من دنبال اون پنج تا نقاشی لئوناردو داوینچی هستم که از ویلای ما دزدیدید. میخوام که اونارو بردگردونی.
  • لوکرتزیا: اگر بودند که به دست آوردنش خیلی راحت بود. زادگاهم، خانواده ام، از من گرفته شد. تو فکر میکنی فرارا عاشق منه؟ من یه غریبه ام، یه دورافتاده، یه بی پدر و مادر. نقاشی هات از بین رفتن قاتل.

اتزیو: حرفتو باور نمیکنم!

  • لوکرتزیا: ترسناکه..نه؟ اینکه خیلی چیزارو از دست بدی. شاید ما با هم دیگه راحتتریم.

اتزیو شروع به اغوا کردن لوکرتزیا میکند.

  • اتزیو: شاید. نقاشی ها کجاست.
  • لوکرتزیا: به فرانچسکو کولونا و یه کسی که برام خاص بود،... به پاتریزیو فروخته شد. اون وقتشو توی واتیکان میگذرونه. من یه دونه از نقاشی ها رو پیش خودم نگه داشتم.
  • اتزیو: بدش به من!
  • لوکرتزیا: نگهبان! تابلوی داوینچی رو از گاری برام بیارید. بزارینش پشت دیوار و برید.
  • اتزیو: خیلی خوبه، حالا چشمهات رو ببند.

اتزیو لوکرتزیا رو نزدیک خودش میکند و او را آرام نزدیک دیوار میبرد، جاییکه شروع به بستن دستهای لوکرتزیا میکند(لوکرتزیا فکر دیگری میکند)

  • لوکرتزیا: شوهرم به زودی با سربازاش میرسه،بهتره که تو زودتری عجله کنی.
  • اتزیو: من رو ببخشید دوشیزه خانم.
  • لوکرتزیا: برای چی؟
  • اتزیو: هیچ مردی نمیتونه شما رو درمان(درک) کنه. شما باید برای خودتان کار کنید. سلام من را به دوک برسانید.
  • لوکرتزیا متوجه میشود که از اتزیو کلک خورده.......
  • لوکرتزیا: نگهبان! نگــــهــــبــــان

در ادامه: اتزیو از امارت فرار میکند و با داشتن تابلوی داوینچی و اطلاعات جدید به سراغ مکان چهار نقاشی دیگر میرود. او به رم بازمیگردد تا به ماموریتش برای پیدا کردن لئوناردو ادامه دهد........

نکات ویرایش

  • برای صد در صد تمام کردن مرحله،لازم است هیچ کسی را نکشید.

یادگاری موری ویرایش

بعد از بازگشت از فرارا، اتزیو آدیتوره به واتیکان در رم برای پیدا کردن نقاشی از معشوق سابقLucrezia Borgia پاتریزیو بازمیگردد. هنگام رسیدن اتزیو شاهد ملاقات کوتاهی بین پاتریزیو با کیمیاکر میشود.او به طور پنهانی به دنبالشان میرود تا از مکان نقاشی با خبر شود...

تعقیب ویرایش

  • پاتریزیو: شما برای نقاشی اینجا هستید.
  • کیمیاگر: بله، پاتریزیو

هر دو مکان را ترک میکنند و به مکان نقاشی حرکت میکنند. اتزیو در تعقیب آنها

  • پاتریزیو:لوکرتزیا اینو به عنوان هدیه برام فرستاد، اما حالا نمیخوامش، میخوام که از خونه ام بندازمش بیرون.
  • کیمیاگر: ما بسیار خوشحال میشیم که اینو به گالریمون اضافه کنیم. اما در راستای حرف شما، همسرش منتظر شما در امارتش هست تا دستگیرتون کنه.
  • پاتریزیو: اون زن فکر میکنه با فرستادن هدیه من بهش علاقه مند میشم؟ اونم بعد از ازدواجش با یه مرد دیگه؟
  • کیمیاگر: سبک مردان و زنان عادی گنگ است،اما هرمس(هرمس خدای بازرگانی و دزدی و سخنوری) به ما یاد میدهد که چگونه خوب مطالعه کنیم، این دو هماهنگی به ارمغان میاورند.
  • پاتریزیو: مسلما، یکی مانند لوکرتزیا که هرگز مانع شما نمیشود.

آن دو مانعی بر سر راهشان میبینند،و مجبور میشوند که مسیرشان را به امارت پاتریزیو تغییر دهند.

  • پاتریزیو: این دیگر چیست؟چه خبر است؟
  • کیمیاگر: دهقانهای لعنتی
  • پاتریزیو: با من بیا

صحبت ویرایش

پاتریزیو و کیمیاگر به امارت میرسند و با رهبر کیمیاگران ملاقات میکنند، ارکوله ماسیمو

  • ارکوله: شما واقعا نقاشی را میفروشید؟
  • پاتریزیو: البته. اون زن با این نقاشی قصد فریفتن من رو داشت. او یک رگه اش اسپانیایی هست من اینو میدونم.
  • ارکوله: به دیگران کمتر اعتماد کنید و با دقت بیشتری عمل کنید،این دنیا، این افراد؛ آدمهای تنبل و نادان و عامی را اهداف خود در جهت منافع خود قرار میدهند.
  • پاتریزیو: تو باید اینو به اون بگی که ای دوشیزه ی خراب! من نظرمو تغییر دادم.این نقاشی سرنوشت کسی رو نمیتونه تغییر بده.

پاتریزیو تابلو نقاشی را از سه پایه برمیدارد و به زمین میکوبد. ارکوله و شاگردانش خنجرشان در پشت پاتریزیو فرو میکنند، او بلافاصله مرد.

  • ارکوله: تابلو نقاشی را بردارید و هر هیچ سرنخی به جای نگذارید.مراقب باشید، دست هیچ کسی نباید به آن برسد. بروید.

شاگردان مکان را ترک میکنند و تابلو نقاشی را با خود میبرند. اتزیو سریعا به دنبال آنها میرود.

در ادامه: پاتریزیو به دست ارکوله و پیروانش به قتل رسید. اتزیو به دنبال یکی از شاگردان که نقاشی را با خود داشت رفت.اتزیو با استفاده از مهارت های خود او را در واتیکان به قتل میرساند و تابلو نقاشی را با خود برمیدارد.

نکات ویرایش

  • برای صد در صد تمام کردن این مرحله نباید هنگام تعقیب پاتریزیو از پشت بام ها استفاده کنید.


بن سفر ویرایش

اتزیو برای هر نشانی از تابلو های لئوناردو داوینچی به سمت خانه ی فرانچسکو کولونا حرکت میکند.زنی در ابتدا به اتزیو خوشامد میگوید.زن به اتزیو شرح احوال فرنچسکو را میدهد.او درباره ی اینکه،بانک دارایی فرانچسکو را به حراج گذاشته تا وی قرض هایش را پس دهد.سپس اتزیو درباره ی تابلوهای نقاشی سوال میکند و زن پاسخ وی شرح میدهد که ،تابلوها را به بازرگان فلورانسی که به ساخت و ساز کشتی مشغول است.اتزیو از خانم تشکر میکند و به دنبال بازرگان میرود.

مکالمه ویرایش

تزیو به خانه ی فرانچسکو کولونا میرسد.

  • اتزیو:روز بخیر خانم.اینجا خانه ی فرانچسکو کولونا هست؟
  • زن:بود،اما حالا همه چی برای بانک هست.ما هر چیزی که داشتیم را از دست دادیم.
  • اتزیو:حتی تابلوهای نقاشی داوینچی؟
  • زن:اونا کلکسیون کوچکی از وسایل آقا(!) بود.
  • اتزیو: من با این وجود به اون نقاشیها علاقه مند هستم؟اونها کجاند؟
  • زن:سه تا از نقاشی ها به حراج گذاشته شد،اونهارو یکی از بازرگانان فیرنزه خریداری کرد.اون کشتی ها برای راندن توی دریا آماده میکنه.

اتزیو به سمت بندر حرکت میکند تا بازرگان فلورانسی را پیدا کند.وقتی به بندر میرسد داچیو دی لوکا میبیند.

  • داچیو:اتزیو آدیتوره !!(رو به زنی)وقتی به رم برگشتم به بندر برگرد.من داخل کشتی رو بهت نشون میدم.(رو به اتزیو)زندگی توی این قسمت از شهر به جای فیرنزه ی زیبا؟ چه قدر تو خودت فرو رفتی؟
  • اتزیو:داچیو. ما از بچه ها بیشتر نیستیم.
  • داچیو: اطرافت رو نگاه کن. من توی این موقعیت به بقیه کمک میکنم،ولی تو چی،همش تنهایی.
  • اتزیو: دارم بهت هشدار میدم......
  • داچیو: ما فقط داریم با هم صحبت میکنیم،اینطور نیست؟من اینجا رو دیده بودم که با فریبکاری های خواهر تو راه می افتاد.اون نمیخواست پاش رو توی فیرنزه بزاره اما حالا چی،اون دوشیزه ی رم هست.

اتزیو مشتی بر صورت داچیو میزند و او بر کف زمین می افتد

  • داچیو:لـــعـــنـــــت به تو،برای چی همینطوری اونجا وایستادید؟بهش حمله کنید.

داچیو و همراهانش به اتزیو حمله میکنند.

  • داچیو:تو میتونی منو بزنی،اما این به این معنی نمیشه که به فیرنزه(خاندان فیرنزه) که قبولت کنه.
  • داچیو:رمی کثیف.
  • داچیو:پدرت نشون داد که یکی از ما بود،ولی همه ی ما میدونیم که تو بیرون از ما هستی.
  • داچیو:بگیرینش.
  • اتزیو داچیو و تمامی همراهانش را شکت میدهد.
  • اتزیو:دهنت رو ببند و ببین من چی میخوام.سه تابلو نقاشی داوینچی کجاست؟
  • داچیو:یکیش توی قایق هست.......دوتای دیگه به یک کاردینال که از مقام های بالای کلیسا هست فروخته شد.
  • اتزیو:چه جوری پیداش کنم؟
  • داچیو:من چه بدونم.برو از اون خواهر خرابت(!) بپرس،من مطمئنم که اون با یکی از کاردینال ها خوا.....
  • اتزیو به شدت داچیو را میزند.گروهی از کیمیاگران میایند.
  • شاگرد#1:مارکو کجاست؟اون بعد از برداشتن یک نقاشی دیگه از داوینچی نزدیک واتیکان برگشت اینجا.
  • شاگرد#2: تصور کن.یک بار که توی معبد! بودیم ،رنسانس واقعی از آموزه های هرمس شروع شد،اینو همه باید بدونند.
  • شاگرد#1: برادران شکیبا باشید.به زودی رازهای این نقاشی ها را میفهمیم.

در ادامه: اتزیو سرنخی از محل نقاشی ها به وسیله یک نگهبان کیمیاگر پیدا میکند.

نکات ویرایش

  • برای صد در صد تمام کردن مرحله نباید توسط کسی شناسایی شوید.


آخرین دقیقه ی دعوت ویرایش

در اطراف ROSA IN FIORE ،اتزیو از گروهی از زنان خیابانی درباره ی تابلوهای نقاشی سوال میکند.کلودیا آدیتوره با عطوفت تمام از بازگشت برادرش استقبال میکند و به او خوشامد گویی میگوید.او در درباره ی تابلوهای نقاشی صحبت میکند،اینکه آنهای در قلعه ی سنت آنجلو دیده است.اتزیو برای ورود به آن مکان احتیاج به دعوتنامه دارد.

گفت و گو ویرایش

اتزیو گروهی از زنان خیابانی دا میبیند و از آنها سوالاتی درباره ی نقاشی ها در اطراف شهر میکند.

  • اتزیو:روز بخیر.آیا شما خانم ها درباره ی تابلوهای نقاشی داوینچی چیزی شنیده اید؟
  • کلودیا اتزیو را میبیند.
  • کلودیا:اتزیو!تو به رم برگشتی!
  • اتزیو: فقط برای دیدار تو آمدم
  • کلودیا:اتزیو به من دروغ نگو
  • اتزیو: من باید به نحوی به نمایش نقاشی های داوینچی برم؟چیزی درباره اش شنیدی؟
  • کلودیا: امروز یک همایشی در سنت آنجلو هست.تو به دعوتنامه احتیاج داری.خوشبختانه، میدونم که کجا به دست بیاریش.بهت اجازه ی دسترسی به طبقات پایین رو میده.آنجا فقط مخصوص کاردینال ها هست،آن هم افراد رده بالا از آنان.
  • اتزیو:میدونستم که میتونم روت حساب باز کنم.
  • کلودیا: درسته...تعدادی از دخترها همراهیت میکنند.موفق باشی،مراقب باش گیرشون نیوفتی.

اتزیو به حیاط میرسد تا دعوتنامه نمایش را بدزدد.اتزیو بعد از باز کردن صندوقچه شوکه میشود،زیرا که دعوت نامه ای وجود نداشت.

اتزیو:دعوت نامه اینجا نیست.

خوشبختانه او قاصدی را میبیند که دعوتنامه در دست اوست.

در ادامه: اتزیو بعد از تعقیب قاصد و از پای درآوردنش،دعوتنامه را به دست میاورد.


نکات ویرایش

  • برای صد در صد تمام کردن مرحله لازم است که نگهبانان هیچ جنازه ای را در منطقه ی ممنوعه یافت نکنند.



کار و بار اتزیو آدیتوره ویرایش

اتزیو آدیتوره با داشتن دعوتنامه برای پیدا کردن دو تابلوی نقاشی دیگری از لئونارد داوینچی به سمت قلعه ی سنت آنجلو راه می اقتد. زنان اتزیو با گروهای از زنان خیابانی کنار برج واتیکان ملاقاتی ترتیب میدهد.اتزیو شرح چگونگی وارد شدن به سنت آنجلو و دزدیدن نقاشی ها را به آنها میدهد.

  • اتزیو:با من بیا.بار اول که وارد شدیم،جای تابلو را بهتان نشان میدم و میدزدینش،تابلوها را به کارگاه لئوناردو میاورید،Captio ؟(فهمیدید؟)

زنان توسط اتزیو به سمت سنت آنجلو رهبری میشوند آنها به در مکان مورد نظر که تابلوها در آنجا وجود دارد میرسند.

  • نگهبان#1: دعوتنامه؟
  • اتزیو: به فرمایید.

اتزیو دعوتنامه را به نگهبان میدهد و گروهی از زنان در اطراف اتزیو به این سو و آن سو میجهند.

  • نگهبان:ای وای..امیدوارم هرچه زودتر برگردی....

اتزیو اطراف را چرخ میزند،در محوطه بیرونی قلعه در جستجوی اولین تابلو.

  • کاردینال#1: چه جسارتی! من تا به حال همچین زاویه ای از عید تبشیر ندیده بودم.
  • کاردینال#2: احساس میکنم که از ترکیب ها به اندازه ی کافی استفاده کرده.نور خدا به درستی بیان نشده است.بر من که هیچ تاثیری نگذاشت.
  • کاردینال#1: دوست من، شما حقیقتا در سبک خودتان گیر کرده اید.

اتزیو اولین تابلو را شناسایی میکند و به دزدها(زنان)اشاره میدهد.زودی پس از آن،نگهبانی از قلعه می آید و کاردینال ها به داخل اتاق دعوت میکند..

  • گارد#2: طبقات بالا حالا فقط برای کاردینال ها باز است.

اتزیو با حرکت مخفی خود تابلو دیگری را شناسایی میکند و به دزدان علامت میدهد.اتزیو از قلعه بدون هیچ حرکت قابل توجهی خارج میشود.

  • گارد#3: دو تا از نقاشی ها نیست!مرافب دزدها باشید!....

در ادامه: اتزیو قلعه را از دو تابلوی نقاشی خالی میکند.او به سمت کارگاه لئوناردو بازمیگردد

نکات ویرایش

  • برای صد در صد کردن مرحله،لازم است از هیچ سلاحی استفاده نکنید.
  • عنوان مرحله شباهتی با فیلم The Thomas Crown Affair که بر اساس رمانی در سال 1962 ساخته شد دارد.در آن فیلم مرد بانکدار ثروتمندی تصمیم به دزدی نقاشی مونه میگیرد.


رمز شکنی داوینچی ویرایش

اتزیو به کارگاه لئوناردو بازمیگردد.سالای مشغول پیدا کردن هر گونه نشانه ای در تابلوهای نقاشی داوینچی میباشد.


  • اتزیو:چیزی پیدا کردی؟
  • سالای:هیچی درش نیست.نه صفحه مخفی ای،نه نشانه ای ، هیچی
  • اتزیو:این امکان نداره.باید یک چیز ویژه ای باشه،یک معنی خاصی،بیشتر فکر کن.
  • سالای:من به اندازه کافی فکر کردم.این نقاشی ها خالیه
  • اتزیو:سالای،لئوناردو چیزی رو ازت مخفی نمیکرد؟
  • سالای:اون غالبا کارهاش رو وارونه انجام میده...اتزیو،...لئوناردو از جوهری استفاده میکرد که نامرئی بود...اما ما که نمیتونیم چیزهای نامرئی رو ببینیم... چرامیتونیم...
  • اتزیو!از هدیه ات(دید عقابی) استفاده کن.
  • اتزیو:چی؟تو هم درباره اش میدونی؟

اتزیو به سالای میگوید که تابلو را کنار شومینه قرار دهد.

  • اتزیو:خوب حالا باید حلش کنیم.
  • سالای:امیدوارم.من که بیشتر از این نمیتونم بفهمم.
  • سالای: اتزیو فکر میکنی کیمیاگران به لئوناردو آسیب میزنند؟خشونت لئوناردو رو وحشت زده میکنه.
  • اتزیو:متاسفانه،این دنیا محل خشونت آمیزی هست.
  • سالای:به من نگاه نکن،من نمیتونم ببینمشان.

اتزیو در تابلوها به دنبال سرنخی میگردد.

  • اتزیو:کشیده هایی رو نقاشی هست!
  • سالای:درست حدس زده بودیم!

او شروع به مرور تابلوها میکند تا سرنخ های بیشتری به دست آورد.

  • اتزیو:یکی دیگه پیدا کردم.این یکی کامل هست.این دوتا یه طرح توی دوتا تابلو هستند.یکی دیگه،اونجا،بازم هست..
  • سالای:خوب فکر کنم همه رو پیدا کردی!
  • اتزیو:بله همه را پیدا کردم،به نظر میرسه با هم یک معنی رو بدن.
  • سالای:خوب اونا رو بکش
  • اتزیو:آره...برام یه کاغذ و قلم بیار.
  • اتزیو شروع به کشیدن میکند.
  • سالای:این یک نقشه نیست؟ورودیش رو بهم نشون بده.
  • اتزیو:اول باید محل شروع رو مشخص کنیم.
  • سالای:صبر کن!تابلوهای دیگه ای که سوختند چی؟
  • اتزیو:اینطور که به نظر میرسه بهشون احتیاج نخواهیم داشت.

اتزیو تکه های نقشه را به هم متصل میکند.

  • اتزیو:ایناهاش!وردوی مقبره!
  • سالای:بریم،هرچه سریعتر باید برش گردونیم.
  • اتزیو:منتظرم باش دوست قدیمی،دارم می آیم.

در ادامه: اتزیو با پیدا کردن نشانه ی مخفی داوینچی موفق به پیدا کردن مقبره ای میشود که وی در نقاشی هایش اشاره کرده بود.اتزیو به مقبره حرکت میکند.

نکات ویرایش

  • برای صد در صد تمام کردن مرحله لازم است،معمای مقبره را در پنج دقیقه حل کنید.


معبد فیثاغورث ویرایش

مقبره توسط اتزیو از نقاشی های داوینچی شناسایی میشود.اتزیو وارد آنجا میشود در جستجوی دوست قدیمیش.

دانشمند یونانی ویرایش

اتزیو وارد مقبره میشود و جستجویش را برای لئوناردو شروع میکند.صدای لئوناردو به گوش میرسد.

  • ارکوله:لئوناردو،من هنوز درک نمیکنم که چرا یکدفعه از آرمانهای ما دور شدی و علیه آن عمل کردی؟
  • لئوناردو:اعتماد چیزی وحشتناک هست.
  • ارکوله:تو به من خیانت کردی!

نوچه های ارکوله شروع به زدن لئوناردو میکنند،تا زمانی که اتزیو به نزدیک آنها میشود.دست از زدن برمیدارند.اتزیو مخفیانه درحال مشاهده است.

  • ارکوله:به در ورودی کجاست؟
  • لئوناردو:من چه قدر ساده بودم....فکر میکردم تو به دنبال دانشی هستی که من میخواستم.
  • ارکوله:برای چی دنبال دانشی باشم که نمیتونم ازش استفاده کنم؟ما الان فرصتی برای ساختن جهانی بهتر داریم،که در آن آزادیمان را به سرنوشتمان تبدیل کنیم.
  • لئوناردو: و چی میشود اگر من بخشی از تصور تو نباشم؟
  • ارکوله: احمقانه است.نمیتونی ببینی؟ما میتوانیم نادانی را طرد کنیم.آزادی مردم از طبقات اجتماعی و پادشاهی،از احساسات حیوانی آنها است.هر کسی میخواهد که حقیقت را درچنگ خود داشته باشد.
  • لئوناردو:منو اینجا در تاریکی زیر زمین میزنی،مردم ایتالیا رو میخواهی روشنفکر کنی؟
  • ارکوله:متحدان فیثاغورث در آن یکی معبد هستند.ما هر دو مون میدونیم کجا هست.اون اعدادی که کل طبیعت رو پیوند میده،همه چی رو پیوند میده.اون منشا همه چیز هست.با داشتنش،ما میتونیم که ذهن ها رو باز کنیمو توش رو با دانش پر کنیم.
  • لئوناردو: همانطور که خوبه همانطور هم بده
  • ارکوله:این سوگند کیمیاگری است.با هم بشریت را به خدایان تبدیل میکنیم.حالا،به من ورودی رو نشون بده!
  • لئوناردو:چرا؟مگه تو نمیدونی کجاست؟
  • ارکوله:از کجا باید بدونم؟
  • لئوناردو:تو میدونی که بشریت چه چیزی رو احتیاج داره،من اکتشاف یک وردوی مخفی ساده رو فرض کردم.
  • ارکوله:تو---کجاست؟
  • لئوناردو:حدس بزن.
  • ارکوله:تحملم دیگه تموم شد.
  • لئوناردو:بدنم شاید درد رو احساس کنه،اما ذهن من باقی میمونه و بهش آسیبی نمیرسه.

اتزیو خودش را نمایان میکند.


  • اتزیو:دست نگه دارید
  • ارکوله:اتزیو آدیتوره ! تو همون کسی بودی که چزاره بورجیا رو دستگیر کرد.کسی که جهالت گسترده ی رومی ها رو نگه داشت،لئوناردو دوست مارو متقاعد کن که ورودی معبد را باز کنه و ما رو به سمت عصر طلایی بشریت راهنمایی کنه.
  • اتزیو:ایا دوستمون رو باید با زدن متقاعد کنیم؟یا اینکه تو مایل باشی من از خنجرم استفاده کنم؟
  • ارکوله:بر خلافش،چیزی که من میخواهم یک راه حل مهربانه بیشتر نیست.با یکی کننده های فیثاغورث ما باهم بشریت را ارتقا خواهیم داد.
  • اتزیو:نه در تحت عقیده ی من
  • ارکوله:پس انقلاب بدون تو شروع خواهد شد.بکشیدش!

گروهی ازهمراهان ارکوله به اتزیو حمله ور میشوند.

  • ارکوله:لئوناردو،من باید بدونم
  • ارکوله:خواهش میکنم،برای آینده ی بشیریت!

اتزیو بر همگی دشمنان غلبه میکند.ارکوله وحشت زده به دنبال راهی برای کشتن اتزیو میگردد.

  • ارکوله:برید،جلوشو بگیرید.
  • اتزیو:بسیار گستاخانه
  • ارکوله:از من دور شو قاتل.
  • اتزیو:همه ما در زیر خاک شبیه به هم هستیم.
  • ارکوله:تو خیال داری ما رواز برگشت به ریشه های اصلی اولیه مون دور کنی؟

اتزیو تیغش را در شکم ارکوله فرو میکند.

  • ارکوله:تو....ای قاتل........دشمن دانش هستی.....؟
  • اتزیو:یک نفر باید برای جستجوی حقیقت انتخاب شود.
  • ارکوله:این مردم از دست رفته....هشدار امپراطوری ها....من میخواستم که درد و رنجشان تمام شود.
  • اتزیو:شاید تو حقیقت را در مرگ بفهمی.
  • اتزیو ارکوله را رها میکند و سراغ لئوناردو میرود.
  • اتزیو:بیا.این مکان رو ترک کنیم.
  • لئوناردو:نمیتونیم اتزیو،بدون پیدا کردن معبد فیثاغورث نمیتونیم اینجا رو ترک کنیم.
  • اتزیو:تو صدمه دیدی!
  • لئوناردو:من خوب میشم.اگر اعداد سمت چپ دست نخورده باشه،ما یک ریسک دیوانه وار برای کشفش باید انجام بدیم.
  • لئوناردو با فشار دادن ماشین مثلثی شکل درب وردوی اتاق بعدی را باز میکند.
  • لئوناردو:میای؟
  • اتزیو:مشعل رو بردار.من جلوتر حرکت میکنم.
  • لئوناردو:خدا رو شکر که ماسیمو رو برای برداشتن نقاشی هام فرستادم،اگر دیرتر میرسید،اونا به چیزی که برنامه ی دلخواهشان میرسیدند.

اتزیو و لئوناردو به تالار بزرگی میرسند.

  • لئوناردو:پیروان فیثاغورث معتقدند که روح در بین زمین حرکت میکند،مثل باریکه از نور.احتراق آتش،نمادی از دانش است.

اتزیو شروع به کشف معمای اتاق میکند.

  • لئوناردو:تو باید تقریبا اونجا باشی!
  • اتزیو:گفتنش برای تو آسون هست

اتزیو در را باز میکند ووارد تالار بعدی همراه لئوناردو میشود.

  • لئوناردو:ما باید رو به جلو ادامه بدیم!
  • لئوناردو:حدس میزنم سالای بعد از خوش گذرونیهاش فلورین(واحد پول)هایی که به سختی به دست آورده بودمشون رو خرج کرده؟
  • اتزیو:اون جاش تو خونه امنه
  • لئوناردو:من رهاش کردم.....البته درباره ی فلورین ها...
  • اتزیو:احتیاج نیست تو به من دروغ بگی.سالای متناسب به توــه.من اینو قبول دارم
  • لئوناردو: من.....
  • اتزیو:لئوناردو داوینچی کلمه نداره؟اینبار اوله..

آنها وارد درب دوم میشوند.

  • لئوناردو:این روم احتیاح به مقداری نور داره
  • لئوناردو مشعل های دیگری را هم روشن میکند.
  • لئوناردو:تو هم شنیدی؟صدای باد بود.

اتزیو شروع به حل کردن چندین معما میکند.

  • لئوناردو:فیثاغورثیان معتقد بودند که عدد، بنیان هستی را تشکیل می داد، علت هماهنگی و نظم در طبیعت اعداد بودند.

اتزیو یک راه خروج در بالای سرش را باز میکند.

  • اتزیو:حالا میتونم از اینجا برگردم.

اتزیو یک راه خروج دیگر پیدا میکند و چرخ دنده ی یک پروانه شروع به چرخیدن میکند.

  • لئوناردو:چرخ داره میچرخه، ادامه بده!

اتزیو در دیگری را فعال میکند.

  • لئوناردو:فقط یک اتاق دیگر مونده قبل از اینکه با به مرکز برسیم.

آنها اتاق پایانی را پیدا میکنند و لئونارد مشعل های دیگری را روشن میکند.

  • لئوناردو:چه قدر غیر منتظره! لذت بخشه!
  • اتزیو:آتش دانایی
  • لئوناردو:دقیقا

اتزیو شروع به امتحان کردن ستون ها میکند با پریدن بر روی هرکدام آنها فعال میشوند.

  • اتزیو:لئوناردو بیا اینجا!
  • اتزیو:این نمادها رو میشناسی؟
  • لئوناردو:نه...صبر کن! این ها رو من روی Apple Of Eden سیب بهشتی که بهم نشون دادی بودن.
  • اتزیو ادامه میدهد و معبد باز میشود.
  • اتزیو:من طراح اینجا رو میشناسم!
  • اتزیو دستش را بر روی یکی از پدال ها قرار میدهد،معبد روشن میشود.
  • لئوناردو:اینهای که نماد فیثاغورثی ها نیست.43 19 39 N 75 27 42 W.این اعدا بی معنی ــه.

اتزیو به سمت خروجی حرکت میکند.

  • لئوناردو:داری میری؟
  • اتزیو:هیچ عددی نمیتواند دنیا را درست کند.بیا دوست من.من باید با چزاره بورجیا تموم کنم.این برای ما در نظر گرفته نشده است.
  • لئوناردو:اتزیو!چرا بهم نگفتی؟
  • اتزیو: دیگه رو چه کاری مشغول هستی؟
  • لئوناردو:خوب من چند تا کا رو همزمان انجام میدم.مثلا یکیش ،چیزای جالبی در باره ی لویی دوازدهم شنیدم اونکه اون مهنسه!.اره!تو فکر اینم که سنت جان رو موقعی که به ویلا(ویلای آدیتوره)حمله شد تعمیرش کنم،البته بعد از اینها به خانمها آموزش میدم که هنگام داشتن بچه بدن آنها چه تغییرهایی خواهد کرد.
  • اتزیو:جالبه.بیشتر بهم بگو...

نکاتویرایش

  • برای صد در صد تمام کردن مرحله:لازم است که از نوار سلامتی شما ذره ای کم نشود.

Ad blocker interference detected!


Wikia is a free-to-use site that makes money from advertising. We have a modified experience for viewers using ad blockers

Wikia is not accessible if you’ve made further modifications. Remove the custom ad blocker rule(s) and the page will load as expected.

در اطراف شبکهٔ ویکیا

ویکی تصادفی